تبليغاتX
::. نشریه دانشجویی چشمها .::

پرستار نزدیک شد و حرف دیشب را تکرار کرد
ـ خانم چند بار بگم پدرتون تا چند روز ممنوع الملاقاتِ، در ضمن بهتره برید تو بخش استراحت کنید،اینجا ccu و هرآن احتمال داره حال یکی از مریضا بد بشه... برا روحیتون خوب نیست... بفرمائید خانم ... بفرمائید.   
سکوتِ بعد از وقت ملاقات بود . روی صندلی بخش نشست و دیوار را تکیه گاه سر خسته اش کرد. تو عالم خواب بود که صدای صحبت مریضای اتاق36 (اتاق کنار دستی) بلند شد . صدای یکی شون شبیه صدای یوسف بود ... چقدر دوست داشت تو این وضعیت یوسف کنارش بود و با هم منتظر سلامتی باباش می شدند و... پوزخندی زد و بلند گفت: سپیده خانم، تو دیگر به هیچ چیز مردان اعتقاد نداری جز به یکپارچگی شان در نامردی (شکست سکوت کار و) بحث تو اتاق بالا گرفته بود. یکی از بیمارها می گفت : بلانسبت، بلانسبت اگه مثل خر، تو گلِ درد دیالیز گیر نکرده بودم ، حاضر نمی شدم تو این بازی کثیف خرید و فروش جون شرکت کنم. بابا عمق بدبختی تا اون اندازه که گروه خونیت را رو مقوا بنویسی و پلاکارت کنی و با افتخار بالای سرت بگیری که آقا من در به در مادر مرده گشنمه، بیائید یه تیکه گوشت A مثبتی ام را بگیرید و چندرغاز پول بدید تا با افتخار دستمو بگذارم رو پهلوم و دست بچه هامو از روی شکمای گشنشون بردارم... سید جلال اگه دروغ می گم بگو دروغ می گی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/18ساعت   توسط چشمها  | 

لحظه ای تا رفتن
روی دیوار حقیقت بنویسید 
    که:«عشق»     واژه ای بیش نبود  
و    من و تو هرگز عاقبت ما نشدیم
بنویسید:   زمین 
چیزی از جنس تبسم نفروخت
قرن من    عصر پر از قحطی بود 
   سیب را دار زدند 
      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/11/23ساعت   توسط چشمها  | 

آفتاب رسیده بود وسط آسمون – صدای الله اکبر  گلدسته‌ی مسجد پشت گذر بلند شده بود. اوسای بنا که از خروس‌خون صبح زده بود بیرون پی کار مردم با شنیدن صدای مؤذن دست از کار کشید و بلند شد. دستش را زد پشت کمرش صدای ترق‌و‌تروق مهره‌های کمرش حکایت از خستگی چند ساعته طول روزش می‌کرد. نگاهی به آسمون کرد و همراه و هم‌نوا با مؤذن «أشهد‌ أن‌لا اله الاّ ‌ا...» را زمزمه کرد.
صورت پر از گچ و خاکش را بر گردوند به طرف شاگردش که شش دونگ حواسش به دختر مدرسه‌ای‌ها بود. صدای اوسا بنا پسر را به خود آورد:آی خلیل چته؟ چرا خشکت زده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/05ساعت   توسط چشمها  | 

دلش با ما نبود
نامي از ما برد و ما را در پي خود مي کشاند
از کلام خود سلامي گفت و ما را مي رهاند
دل پي او داده بوديم و فقط با او خدا را شاهد است
اين که اين گونه به خاک افتاده ايم در عجب خود جالب است
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت   توسط چشمها  | 

در آنجا که باد سر نخل ها را چون اندام دخترکان به رقص وا مي دارند
و زندگي ماهي ها به شب زنده داري تورها محکوم است
زنان سيه چرده کلاغ ها را از يک تا چهل دنبال مي کنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت   توسط چشمها  |