شوهر ذلیل
گشته اسباب غرور و دلخوشی
شوهری چاق و سیاه و جوش جوشی
با دماغ پهن خود چون سنگ پا
زهره از هر کس برد با یک نگا
چون که چشمش لوچ و مخمور و لوند
حُسن من یک باشد او بیند به چند
کله اش از مو آزاد است و طاس
آبرویم رفته پیش اهل ناس
مشک پرکشک آورد جای شکم
صبح تا شب می خورد می گوید چه کم
گر بلند آرد لژ نعلین او
قد نرسد به نود چاق کدو
چون که خشم آرد شود سرخ گلی
نعره آرد بر سرم چون بلبلی
ضربه بر من می زند با شصت فن
خواب از چشمم بدزدد درد تن
مادری دارد سه سر دم اژدها
هرکجا خواهم روم گوید کجا
آن زبانش نیش دارد همچو مار
دور پاهایم بپیچد سیم خار
خواهرش را من چه گویم حرف چیست
حقه بازی آورد از ده چو بیست
گشته ام از دست این هر سه علیل
وای بر آن تیره بخت بی کس شوهر ذلیل