تبليغاتX
::. نشریه دانشجویی چشمها .:: - بدو ... بدو... کلیه!

پرستار نزدیک شد و حرف دیشب را تکرار کرد
ـ خانم چند بار بگم پدرتون تا چند روز ممنوع الملاقاتِ، در ضمن بهتره برید تو بخش استراحت کنید،اینجا ccu و هرآن احتمال داره حال یکی از مریضا بد بشه... برا روحیتون خوب نیست... بفرمائید خانم ... بفرمائید.   
سکوتِ بعد از وقت ملاقات بود . روی صندلی بخش نشست و دیوار را تکیه گاه سر خسته اش کرد. تو عالم خواب بود که صدای صحبت مریضای اتاق36 (اتاق کنار دستی) بلند شد . صدای یکی شون شبیه صدای یوسف بود ... چقدر دوست داشت تو این وضعیت یوسف کنارش بود و با هم منتظر سلامتی باباش می شدند و... پوزخندی زد و بلند گفت: سپیده خانم، تو دیگر به هیچ چیز مردان اعتقاد نداری جز به یکپارچگی شان در نامردی (شکست سکوت کار و) بحث تو اتاق بالا گرفته بود. یکی از بیمارها می گفت : بلانسبت، بلانسبت اگه مثل خر، تو گلِ درد دیالیز گیر نکرده بودم ، حاضر نمی شدم تو این بازی کثیف خرید و فروش جون شرکت کنم. بابا عمق بدبختی تا اون اندازه که گروه خونیت را رو مقوا بنویسی و پلاکارت کنی و با افتخار بالای سرت بگیری که آقا من در به در مادر مرده گشنمه، بیائید یه تیکه گوشت A مثبتی ام را بگیرید و چندرغاز پول بدید تا با افتخار دستمو بگذارم رو پهلوم و دست بچه هامو از روی شکمای گشنشون بردارم... سید جلال اگه دروغ می گم بگو دروغ می گی...
سید جلال : به خدا حاجی منم از اینجا رونده و از اونجا درمونده شدم. دیابت بالا و دواهای خارج از رده کوبایی و مافی بازی های بعدش، دستگاهای دیالیز قدیمی و نبود دکتر فوق تخصص از یه طرف هی هولت می ده که برو با هر بدبختیه، عمل کن از اون طرفم به قول زری دختر کوچیکم، باید کلاهمون را بالا بندازیم که رتبه ی سوم پیوند کلیه رو داریم و سیر صعودی پیشرفت که موفقیت عملامون تو سال اول90 درصد بوده و حالا هی پائین و پائین تر می رسه، یه نگاهی به این سایت ها بندازید. همه را نوشته، راسیاتش مایی که کلیه می خریم از یه جا می نالیم و اونایی که می فروشند از هزار جا، اونی که کلیه اش رو به من فروخت می خواست یه گوشه ی بدبختی شو بگیره و به قول خودش یه لگن60 ـ 61 بخره و با چهارتا مسافر پنج سر عائله را سیر کنه که با این کسادی بازار بنزین می ترسم آرزو به گور بشه... هی بابا حالا باز خوبه ما به اصطلاح مسلمونا، با این همه ویروس جاده ای وتصادف و مرگ و میر (حدود 2700 مرگ ناشی از تصادف)   کلیه ی مرده هامون رو نمی بخشیم، مثل کاری که کشورهای دیگه می کنند وگرنه هزار تا پیوند کلیه تو سال... اووَه... می دونی چندتا را از گشنگیو نعشگی و فعلگی نجات می ده (بعد خنده ای کرد و گفت ) به قول زری باز فک این سید جلال گرم شد... بابا پسرم تو چرا حرف نمی زنی؟ شنیدم کلیه دادی ؟ ... ها...؟
( همون که صداش مثل یوسف بود) : انگار شما که تو صف کلیه بودید حسابی اطلاعات عمومی و افتخاری تون را زیاد کردید...! راستش من، نه گشنه بودم و نه بدبخت، فقط بی کس بودم ، با یه بابایی که صبح تا عصر تو اداره کار می کرد و شب ها نگهبانی قصر از ما بهترون را می داد و منم که خوب و خوش دانشگاه می رفتم و بی هیچ کم کسری درس می خوندم و جوونی می کردم و عاشق شدم و ... تا اینکه یه روز یه از خدا بی خبر با ماشین لوکسش بابام را زیر کرد و حتی پس سرش را نگاه نکرد ببینه پیر مرد زنده اس یا مرده... حکماً یا در حال ویراژ دادن  بوده یا دوبس دوبس سیستمش صدای ناله های بابام را بهش نرسونده.
آره از اون روز شروع شد. دستایی که با بزرگی بابام یه عمر با عزت کوتاه بود و جلوی کس و نا کس دراز نشده بود، به طرف یه نامردتر از نامرد رفت و شدم بدهکار یه نزول خور و یه پاشنه ی در اومده ی در و عمل بابام، یه لخته خون تو سرش و یه پای خورد شده ی عفونت کرده هر چند بعد از عملِ سرش دیگه بود و نبودِ پاش فرقی نمی کرد، چون سمت راست بدنش فلج شد. حالا من بودم و یه خواهر دم بخت و یه برادر و مادر شکسته ام و یه مردتیکه ایی که... . چاره ای نداشتم، نه کسی منو می شناخت، نه کسی دستمو می گرفت و نه وامی، قرض الحسنه ایی... چیزی.
تا اون روز فکر می کردم فقط پاسور و کوپن و دلار اسمشون مدام تکرار می شه و خریدار و فروشنده داره ، اما دلّالای خوش صدای بازار سیاه، مدام بیخ گوشت کلیه کلیه می کردند . توی اون آلاخون والاخونی، این بهترین راه بود .حالا هم که کلیه ام تو پهلوی یه شکم سیریِ، که پولای معلوم نیست از کجا اومدشو به رخم می کشید و با یه عالمه منت که اگه یه افغانی گیر می آوردم با نصف قیمت سالم می شم ، با کلی چونه کلیه ام رو خرید و حالا داره...
بیمار اولی : هی اگه من می دونستم کی استارت این بورس افتخار آمیز را زد... ؟
سید جلال : والله زری یه جا خونده بود که کار دولتِ . از وقتی تصمیم گرفت به اهداکننده ها، یه ملیون پاداش بده ، هر چی آدم لنگ و بدبخت بود به یه ملیون چشم دوخت  و لیست های دریافت کلیه طولانی تر شد و بدبختی مردم بیشتر، دیگه یه ملیون راضیشون نمی کرد و ...اما کم هم دیده نشده که خیلی ها به خاطر گره ایی که دارند؛ به فروش 500-400 تومن هم راضی می شن و ناز شست ما اصفهانی ها که می گن رکورد دار فروش کلیه ایم . بیمار اولی : راستی شنیدید که اگه بخواهید مثلاً به انگلیسی کلیه بدی می تونی ، ولی... .( پرستار وارد اتاق شد و گفت ) : هی آقا شما که دوباره بحث سیاسی راه انداختید... سید جلال شکایت و گله را بذار کنار که فردا مرخصی... .
سپیده جلوی در ایستاد و از پرستار که از اتاق خارج    می شد پرسید: ببخشید اسم اون پسر جوونه... پرستار با عجله گفت: نمی دونم حاج آقا اینا یوسف صداش می کنند... . فرداش سپیده با یه پاکت کاغذی پر از گل رز بی ساقه به ملاقات یوسف رفت. یوسف با لباس آبی مثل همیشه زیباتر شده بود ، حتی با وجود چشم های گود افتاده ای که در پس کله اش سیر می کرد ... سپیده را دید و بی تفاوت به بیرون از پنجره زل زد.
یوسف: اینجا چی کار می کنی؟ سپیده: اومدم ملاقات یه بی معرفت . بعد یکی از گل های بی ساقه را از پاکت بیرون آورد و گفت : گفتی گل بی ساقه دنبال ایجاد تعهد می گرده در دوستی ، دوران نامزدی گل رز ساقه دار می شه تا کمال را پیدا کنه و برای ازدواج هم بوته ی کامل گل ، اما تو به گل بی ساقه ی دوستی اکتفا کردی ... تو حق نداشتی. یوسف: دست چپت را نگاه کن ، کنار انگشت کوچیکه که ناخنش را می جوی چه نمادی از من توش هست؟ صفحه ی دوم شناسنامت چی، زیر مشخصات همسر که بین منگنه های عکست قایم شده اسمی از من...یوسف... توش هست؟ پس من چه حق و تعهدی نسبت به تو داشتم؟ ... آره یه قول و قراری بود که برای تعهد وجدانم تموم شد... دوست داری بذار پای نامردی... نامردی یه آدمی که نمی تونست دست روی دست بذاره و با کلی نذر و نیاز و تسبیح چرخوندن اینجاست. یکدفعه صدای سرفه های سید جلال بلند شد... پرستارها به طرف اتاق دویدند... در اتاق محکم به هم خورد... سپیده از خواب پرید... چشم هاش رو باز کرد... هنوز روی صندلی بود . پرستار صداش کرد
ـ خانم پدرتون به هوش اومد ... . سپیده خودشو جمع و جور کرد نگاهی به اتاق 36 انداخت . دو تا مرد میانسال بودند یه تخت خالی ، بعد شنید که پرستار می گفت ان شاءالله خدا به جوونیش رحم کنه... کاش بتونه عفونت و درد را تحمل کنه... سپیده با خودش گفت: اون یوسف من بود یا ... .

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت   توسط چشمها  |